Love Sick
دل نوشته هایی از Proxima
 
 
(place any text/link here - optional)
خداحافظی
ارسال شده در آذر ۳م, ۱۳۸۸ at ۵:۲۰ ق.ظ

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم

سهم تو روز تازه سهم من اشک که بریزم

به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم

گله از تو نیست می دونم خودم اینو از تو خواستم

به جون ستاره هامی تو عزیزتر از چشامی

هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی

تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی

که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی

من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمی موندم

واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم

اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم

داری آب می شی می میری اینو از همه شنیدم

دارم از دوریت می میرم تا کنار من نسوزی

از دلم نمی ری عمرم نفس هامی که هنوزی

تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد

از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد

تو که تنها نمی مونی منه تنها رو دعا کن

خاطراتم رو نگه دار اما دستامو رها کن

“هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست”
ارسال شده در مهر ۹م, ۱۳۸۸ at ۳:۰۸ ب.ظ

امروز این مطلب رو یکی از دوستان برایم ایمیل کرده بود. بنظرم جالبه، شما هم بخوانید:

 توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟ و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟ فردی که آن انگشتر را آوره بود گفت: من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسید شاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد وچه جمله ای به او پند میدهد؟ همه وزیران را صدا زد وگفت وزیران من هر جمله و هرحرف با ارزشی که بلد هستید بگویید وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند ولی شاه از هیچکدام خوشش نیامد دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل کشور جمع کنند و بیاوند وزیران هم رفتند و آوردند شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر کسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت هر کسی به چیزی گفت باز هم شاه خوشش نیامد تا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت با شاه کار دارم گفتند تو با شاه چه کاری داری؟ پیر مرد گفت برایش یه جمله ای آورده ام همه خندیدند و گفتند تو و جمله ای پیر مرد تو داری میمیری تو راچه به جمله خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند که وارد دربار شود شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟ پیر مرد گفت جمله من اینست “هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست” شاه به فکر رفت و خیلی از این جمله استقبال کرد و جایزه را به پیر مرد داد پیر مرد در حال رفتن گفت دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟ تو سر من کلاه گذاشتی پیر مرد گفت نه پسرم به نفع تو هم شد چون تو بهترین جمله جهان را یافتی پس از این حرف پیر مرد رفت شاه خیلی خوشحال بود که بهترین جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روی انگشترش حک کنند از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میآمد میگفت هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست تا جائی که همه در دربار این جمله را یاد گرفنه وآن را میگفتند که هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست تا اینکه یه روز پادشاه در حال پوست کندن سبیبی بود که ناگهان چاقو در رفت و ۲ تا از انگشتان شاه را برید و قطع کرد شاه ناراحت شد و درد مند وزیرش به او گفت هر اتفاقی که میافتد به نفع ماست شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو میگوئی که به نفع ما شده به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد وتا او دستور نداده او را در نیاورند چند روزی گذشت یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند و می خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت کردند این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشد ولی پادشه ۲ تا انگشت نداشت پس او را ول کردند تا برود شاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند وزیر آمد نزد شاه و گفت با من چه کار داری؟ شاه به وزیر خندید و گفت این جمله ای که گفتی هر اتفای میافتد به نفع ماست درست بود من نجات پیدا کردم ولی این به نفع من شد ولی تو در زندان شدی این چه نفعی است شاه این راگفت واو را مسخره کرد وزیر گفت اتفاقاً به نفع من هم شد شاه گفت چطور؟ وزیر گفت شما هر کجا که میرفتید من را هم با خود میبردید ولی آنجا من نبودم اگر میبودم آنها مرا میخوردند پس به نفع منهم بوده است وزیر این را گفت و رفت .

پایان

بی خوابی شب و پاییز
ارسال شده در مهر ۳م, ۱۳۸۸ at ۳:۱۸ ب.ظ

ساعت ۳ صبه وطبق معمول هر شب در حال مبارزه با بی خوابی بودم ولی بازم حریفش نمی شدم. دیدن کاغذ و قلم روی میز هوسم انداخت که برم سراغشون و چیزهایی واسه خودم بنویسم .اونا رو برداشتم و کنار پنجره اتاق نشستم همین جورکه محو تماشای زیبایی آسمون ودرخشش ستاره ها بودم و از خنکی هواو نسیمی که بهم می خورد لذت می بردم یه دفه خودکارم افتاد پایین . خودکاروبا چشم بدرقه می کردم تا رسیدم به درختای محوطه پایین وحسابی فکرمو درگیر خودشون کردن. در گیر  اومدن پاییزو ماجراهایی که بدنبللش مییان وکلی داستان دیگه.

نسیم خنکی  که خودشو  از پنجره اتاق وارد می کرد تنمو نوازش می کرد و برگها و شاخه های درختا رو به رقص در می آورد نوید این رو می داد که تابستان با اون همه خوبی هاش بارشو بسته که بره و پاییزداره خودشو آماده می کنه تا جاشو بگیره و در بین آدما و درختا بازخود نمایی کنه .
آره یه با ردیگه پاییزم اومد ،پاییزی که مدتها بود چشم انتظارش بودم .پاییز فصل برگ ریزون فصل رقصیدن شاخه هایی که با پیچیدن صدای باد در لابلای شاخ و برگها تبدیل به آهنگ دلنوازی برای من و شوق رقص درشاخه ها می شد تا جایی که تنفر شاخه ها از غروری که در بین برگهایی که ازلذت نگاه آدما درشون به وجود آمده بود بهونه ای می شد تا دیگه او ن کوچولو هارو تحمل نکنن و برگهای بیچاره به ناچار سبزی و تلاوت خودشونو با زردی و بی جانی عوض کنند و از غصه بی رحمی باد و بی محلی تکیه گاشون کم کم به زمین پناه بیارند وهمون آدمایی که روزی بخاطر زیبایی تحسینشون می کردند ،حالا بدون توجه زیر پا خردشون کنند و از صدای شکستنشون لذت ببرند .
دلم می سوزه واسه تمام برگهای کوچیکی که به زمین می افتن و زیر پای عابرین خرد می شن، ولی متاسفانه تقدیرشون اینه و من هیچ کاری نمی تونم واسشون بکنم.ام من ازشون یه درس می گیرم و اون درس این بود که به جونی الانم مغرور نشم روزی می یاد که باید حسرت این دوران رو بخورم ولی متاسفانه پیر شدم و فقط باید از جوانی دیگران لذت ببرم.

از اون درسه که گذشتم فهمیدم پاییز خصوصیات خوب دیگه هم داره .مهمترینش اینه که فصل مدرسه هاست . فصل درس گرفتنو مشق نوشتن. یادش به خیر چقدر دلم واسه دانشگاه تنگ شده نه واسه درس خوندناش ،واسه شیطونی هاش، خنده هاش ،میوه خوردن سر کلاس اونم یواشکی استاد، سر به سربجه ها و استادا گذاشتنش . کاش می شد بر می گشتیم به اون روزا ولی نه ، یاد امتحاناش که می یفتم تنم می لرزه .یاد بی خوابی های شب واسه درس خوندن و دلهوره و استرسهای فردا که این همه درس خوندی ولی اجازه رفتن سر جلسه رو به خاطر اذیتهایی که به استاد کردیم نداشته باشیم،یاد خواهش هایی که از استاد می کردیم تا بذاره بریم سر جلسه امتحان ،یاد امتحانهای مشورتی وگروهی امتحان دادن یواشکی استاد و مراقب های جلسه  آخی چه حالی می داد وقتی ترس از لو رفتن و از خنده روده بر شدن با هم مخلوط می شدن و نتیجه گرفتن یه نمره خوب تو اون امتحان می شد. ،چه تقلبهایی که نکردیم ولی خدایش با اینکه ۸۰ درصد کلاسها رو شرکت نمی کردیم نمره هامون بد نمی شد . یادش بخیر جه کتک هایی که بعد از اعلام نتایج و دیدن نمره بالایی که گرفته بوم از بچه ها نمی خوردم.خدایی انصاف نبود واسه یه نمره الکی باید از ۸ نفر کتک سیری می خوردم تا یادم بمونه واسه ترم بعد سر کلاس آروم بشینم تا مثلا به درس استاد گوش کنیم ولی هر کاری می کردم نمی شد یه موضوعی واسه به هم ریختن کلاس پیش می یومد و کلی می خندیدیم .بعدم نتیجه اخراج ۲-۳ نفر از بچه ها می شد که بقیه هم دنبال من و اون دو نفر دیگه بی خیال درس می شدن و  می یومدن بیرون کلاس. خدایش همشم تقصیر من نبود ولی چون به ام الفساد معروف شده بودم همشو از چشم من می دیدن .گناه داشتم اون همه فحش و کتک حقم نبود.خنگی از خودشون بود که نمی تونستن نمره بیارن.

یکی دیگه از خصوصیات فصل پاییز که باعث شده من خیلی دوسش داشته باشم اینه که۲۱ سال پیش توهمین  فصل بود که خدا منو از خودش جدا کرد و به خانواده ای سپرد که از بودن در کنارشون لذت می برم و بهشون افتخار می کنم با اینکه گاهی موقع ها یه سری کنتاکهایی بینمون بوجود می یاد ولی در کل دوسشون دارم و زندگی و وجودمو مدیونشون می دونم.
زیبایی دیگر پاییز رو تو این می بینم که…..بی خیا ل پاییزآخجون  خواب اومد و دیگه  حس نوشتن نیست. پس تا از اومدن پشیمون نشده برم بخوابم دیگه.
خودمونیما نصف شبی چه حالی دارم نشسیم چه چیزایی می نویسم.
امان از بی خوابی خدا نصیب هیچ کس نکنه.

حفاظت شده:
ارسال شده در شهریور ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۷:۲۱ ق.ظ

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


دوستی با خدا
ارسال شده در مرداد ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۹:۵۲ ق.ظ

 

دل گـفـتــه هــای پنهــانی بـا خــدا

با سلام

همه ما پنهانی ودر نهان ، دل گفته هایی با خدا داریم، که کسی از آن خبر ندارد وخود می گوییم و خدا شنونده است. آن چه می آید بخشی هایی ازگفتگوهای «من وشما» ،با خداست . با احترام به شخصیت تهیه کننده متن ، که نمی شناسم ونمی دانم کیست آن را تقدیم می کنم:

گفتم: خسته‌ام
گفت: لاتقنطوا من رحمة الله
از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/۵۳(

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: فاذکرونی اذکرکم
منو یاد کنید تا یاد شما باشم )بقره/۱۵۲(

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/۶۳(

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلیدوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/۱۰۹(گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است… یک اشاره‌ کنی تمامه
گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
شایدچیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/۲۱۶(

 

گفتم: اصلا چطور دلت میاد؟ انا عبدک الضعیف الذلیل…
گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم
خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/۱۴۳(

گفتم: دلم گرفته
گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/۵۸(

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله
گفت: ان الله یحب المتوکلین
خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد)آل عمران/۱۵۹(

گفتم: خیلی چاکریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که:
گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/۱۱(تنهایی می‌کنم ؛ گفتم: چقدر احساس
گفت: فانی قریب
من که نزدیکم (بقره/۱۸۶(

 

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم
گفت: واذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته (یاد کن(اعراف/۲۰۵(

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! )نور/۲۲(

گفتم :معلومه که دوست دارم مرا ببخشی

گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید)هود/۹۰(

گفتم: با این همه گناه… آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟
گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰(

گفتم: دیگر روی توبه ندارم
العلیم غافر الذنب و قابل التوب گفت: الله العزیز
ولی خدا عزیزو دانا است، او آمرزنده‌یگناه هست و پذیرنده‌ی توبه(غافر/۲-۳(

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟
گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد)زمر/۵۳(

گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟
گفت: و من یغفر الذنوب الا الله
به جز خدا کیه که گناهان راببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵(

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! … توبه می‌کنم
گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲(

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفت: الیس الله بکاف عبده
خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟)زمر/۳۶(

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟
گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم وملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
ای مؤمنین! خدارا زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳(گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تودلم چه می‌گذرد
گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه
خدا حائل هست بینانسان و قلبش!)انفال/۲۴(

 

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم
اقرب الیه من حبل الورید گفت : نحن
ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم )ق/۱۶(
گفتم : …
گفت : …

 

سفر
ارسال شده در مرداد ۱۹م, ۱۳۸۸ at ۸:۴۶ ق.ظ

سفر

شانه هایم زیر بار غم شکست

شاخه های سبز امیدم شکست

عشق ما در شیشه فرهاد بود

عشق شیرین ریشه اش در باد بود

هیچ کس حرف صداقت را نزد

هیچ کس دل را بر این دریا نزد

یک نفر امروز در چشمم شکست

یک نفر بار سفر بست و گسست

یک نفر با خاطراتم دور شد

یک نفر با قصه ها محشور شد

دل
ارسال شده در مرداد ۱۹م, ۱۳۸۸ at ۸:۱۹ ق.ظ

دل

نخواهم کشت دل را ، از چه باید بگذرم از تو ؟
سراسر باده ی عشقم ، سراپا ساغرم از تو
شهامت می کنم اما ، نه در ترکت عزیز دل
نمی گردددمی حتی ، جدایی باورم از تو
منم از سر گذشته آب تر ، در غرق این اقرار
به زخم عشق خون گشته تمام پیکرم از تو

کسب روزی حلال
ارسال شده در مرداد ۱۳م, ۱۳۸۸ at ۹:۰۹ ق.ظ

عصر یکی از ۵ شنبه های مرداد ماه بود به اتفاق بچه ها به یکی از تریا های شهر رفته بودیم و از تکرار تکرار ها حسابی خسته.در حین خوردن نوشیدنی همگی به این نتیجه رسیدیم که باید یه برنامه شادی جور کنیم وازاین اوضاع بی ریخت تکراری فرار کنیم.اما هر چی فکر کردیم نه تولد کسی بود که خراب بشیم رو سرش و نه تونستیم یکی رو خر کنیم بفرستیم خونه بدبختی، حالا باید چی کار می کردیم؟آیا؟

هر کی یه پیشنهاد داد اما با دادو بیداد دیگران مواجه و محترمانه رد میشد. تو همین داد وبیدادها ناگهان…..ناگهان ایده ای جالب داشت به مخم می کوبید.نه اینجور قشنگ،داشت می کوبید. ولی ایده ای نبود که مطرح و با احترام پذیرفته بشه، با خودم فکر کردم چطوری مطرحش کنم ؟

داشتم بیخیال میشدم ولی اگه اجرا میشد کلی میخندیدیم. دلو زدم به دریا و گفتم پایه این یکم بخندیم؟ همشون گفتن آره ، سر به سر کی بذاریم؟ گفتم هیچ کس.بعد آروم آروم ، طوری که کتک نخورم پروژه رو توضیح دادم.

هر کس یه چیزی گفت ومخالفت کردن ولی بالاخره موفق شدم راضیشون کنم.

حالا باید مقدمات عملیات رو آماده می کردیم پس رفتیم خونه دنبال یه دست لباس مناسب ،واسه همین رفتم سراغ لباسای داداشم ، بعد از کلی زیرو رو کردن اونا یه دست لباس مناسب پیدا کردم و با کمک بچه ها با قیچی افتادیم به جونشون بعد از پاره پوره شدن بایدحسابی کثیفشون می کردم با کلی زحمت و خنده بالاخره آماده شد ولی کسی حاضر نمی شد نقش یه گدا اونم کجا؟ توخیابون جلفا رو ایفا کنه .

از بین بچه ها فقط منو مهدی ساز می زدیم .خوب من که نمی تونستم این کارو بکنم چون زودتر از بقیه از خنده روده بر می شدم و قضیه لو میرفت بعدش آبرومون دنبالش می رفت. پس چاره ای نبود جز این که التماس مهدی کنیم.مگه قبول می کرد، چند بار از خونه فرار کرد ولی با کمک بچه ها دستگیرو برگشت داده شد .بالاخره با کتک لباسا رو تنش کردیم ،کلاهشم گذاشتیم سرش به همراه یه عینک با کلاس(اون مهدی پاستوریزه و اتو کشیده ما شده بود یه گدای واقعی انگار بیست سالی شغلش گدایی بود) بعد با گریه صورتشو حسابی کثیف کردیم و اون اشکا که نمی دونم از خنده بود یا ناراحتی به کثیفی یه بیشتر صورتش کمک زیادی می کردخلاصه با کلی فحش و کتک و خنده کردیمش یه گدای واقعی و سوار ماشینش کردیم و رفتیم. تو راه هم کلی آموزش گدایی بهش می دادیم و می خندیدیم

هر چی به محل عملیات نزدیکتر می شدیم بیشتر ترس می گرفتمون که یه موقع لو نریم ، آبرومون می رفت.

با کلی نذر ونیاز تو یه کوچه خلوت انداختیمش پایین، ویولونشم دادیم دستش ،دیگه باید می رفت نونه بازوشو می خورد .تنبلی دیگه بسه، ولی مگه می رفت؟؟ تا سر کوچه می رفت ،دوباره بر می گشت … سری آخری که برگشت تهدیدش کردیم که اگه برگشتی ما می ریم وتو تا خونه باید با این وضع پیاده بری .

آقا سرتو درد نیارم آخرش موفق شدیم بفرستیمش تو خیابون ، مهدی هم نا مردی نکرد ۱۵ دقیقه ای از اول تا آخر خیابون ساز می زد و می خوند ما هم از پشت سر می رفتیم و خوندن و ساز زدن و کمک مردم رو تماشا می کردیم و می خندیدیم . وقتی مردم می یومدن و بهش پول می دادن خنده دار ترین صحنه ی ماجرا می شد.

جالب تر اینکه پیر مردی بود که از ساز زدن مهدی خوشش اومده بود و دل نمی کند که به راهش ادامه بده ،همه جا قدم به قدم اون می رفت گاهی هم با گدای ما همخونی می کرد وقتی هم می خواست بره پیشنهاد واسه زدن ساز در جشن تولد نوه کوچیکش رو داده بود با یه دست لباس نو .بعد از گرفتن اون پیشنهاد مهدی دیگه نمی تونست ادامه بده ، می خندید نه این جوری ، جوری که چیزی نمونده بود لو بره ،هر چی هم اشاره می کردیم دیگه بسه بیا تا سوار بشیم و بریم دلش نمی یومد از این شغل شریف دل بکنه.

خلاصه به زرو و التماس بردیمش تو ماشین ولی مگه می تونستیم جلوی خودمو نو بگیریم

بعدش با اون ۱۰هزار تومان پول طلایی وحلالی که کسب کردیم مستقیم رفتیم اسنک فروشی نفری سه تا اسنک خریدیم و با کلی خنده و دل درد خوردیم(جاتون خالی)، بعدش خسته و هلاک از کارو کاسبی اومیم خونه ،تا صبح تعریف می کردیم و می خندیدیم.روزه خیلی خوبی رو گذروندیم .هم کار کردیم ،هم شام خوردیم و هم کلی خندیدیم.

به نظر من اون اسنک خوشمزه ترین اسنکی بود که تو این مدت خورده بودم .هنوزم وقتی با بچه ها جمع می شیم کلی از یاد اون روزیاد می کنیم و می خندیم . واسه هر کس ماجرای اون روزو تعریف می کنیم کلی التماس می کنن که دوباره گدا بشیم ولی نمی دونن که اون روز نزدیکه ۸۰ تومان لباسو از بین بردیم تا ۱۰ تومان کاسب بشیم .ولی خدایی اندازه ۸۰ سال اون روز خندیدیم.جاتون خیلی خالی بود .

خاطره اون روز ما به سر رسید ، کلاغه به خونش نرسید.

تا ماجرای بعدی همگی تونو به دست روزهای خوب و پر از شادی می سپارم.

سلامی دارم به گرمی آفتاب واسه تمامlovesick ای ها
ارسال شده در مرداد ۶م, ۱۳۸۸ at ۴:۰۵ ق.ظ

دوستان طی صحبتی که با خودم داشتم تصمیم گرفتیم اسم این  خونه روlovesickبذاریم تا مامنی باشه واسه تمام عروسکهایی که  یه جورایی بازیچه دست عروسک گردان خود شدند .با خودم قرار گذاشتم با lovesick دوست صمیمی بشم و بعد از اون با تمام دوستای lovesick .
می خوام تو این خونه ،تا می تونیم در کنار هم باشیم ،از شادی ها بگیم و به روی غم تابلوی ورود ممنوع بزنیم. تا چقدر موفق می شم و نمی دونم چون راستشو بخواین نا خواسته با این وبلاگ دوست شدم ولی عادت دارم با کسی که دست رفاقت میدم تا جایی که بتونم و شارژ داشته باشم در کنارش بمونم و با تمام غم و شادی هاش رفاقت کنم پس سعی خودمو می کنم تا شاید بتونم رفیق خوبی واسه lovesick و تمام دوستانش  باشم .
پس دوستی رو آغاز می کنیم  با شعری که بیشتر اوقات من با خودم زمزمش می کنم:

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند

سلام
ارسال شده در خرداد ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۲:۲۷ ق.ظ

سلام به همه باژد ین عزیز

این اولین نوشته این وبلاگه.

هوا چه قدر خوبه ولی خوب خودم خوبترم.